تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic در ستایش جاودانگی
Just Death Never Tell A Lie

ریشه ی روشن پوسید و فرو ریخت.

و صدا در جادوی بی طرح فضا می رفت.

از مرزی گذشته بود،

در پی مرز گمشده می گشت.

کوهی سنگین نگاهش را برید.

صدا از خود تهی شد

و به دامن کوه آویخت:

پناهم بده،تنها مرز آشنا!پناهم بده.

و کوه از خوابی سنگین پر بود.

خوابش طرحی رها شده داشت.

صدا زمزمه ی بیگانگی را بویید،

برگشت،

فضا را از خود گذر داد

و در کرانه ی نادیدنی شب بر زمین افتاد.

 

کوه از خوابی سنگین پر بود.

دیری گذشت،

خوابش بخار شد.

طنین گمشده ای به رگهایش وزید:

پناهم بده،تنها مرز آشنا!پناهم بده.

سوزش تلخی به تاروپودش ریخت.

خواب خطاکارش را نفرین فرستاد

و نگاهش را روانه کرد.

 

انتظاری نوسان داشت.

نگاهی در راه مانده بود

و صدایی در تنهایی می گریست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 20:45  توسط   |