|
Just Death Never Tell A Lie
|
از ميان شبي....تمام طول شب...
غارغار غم انگيزي مي توان شنيد...
فرشته اي كه همچنان صدا مي زند...
يك فرشته با روحي خونين در حال سقوط...
فرشته تاريكي افسردگي
من قطره اشك سردي از انسان گريزي هستم
فرشته تاريكي رنج
من ناله اي سراسر وحشت و هراسم
شعرهاي بيهوده تو از درد
در مرثيه اي طعنه آميز
قرمز تيره رنگي است كه
دردهاي بي انداره ات را نشان مي دهد
فرشته تاريكي افسردگي
من قطره اشك سردي از مردم گريزي هستم
فرشته تاريكي رنج
من ناله اي سراسر وحشت و هراسم
پرنده فرشته ي تاريك...
افسردگي در سرود تو
اندوه من است
سرازير شدن سوگواري در اشك هايي
كه شبانگاه بر خاسته اند
در چشمهايت
چشمان يك روح را مي بينم
روحي با قلب خونين
و عشق هيچ فردي...
وجودم به تو وابسته است
روحم...روحم همان روح توست
براي توست كه گريه مي كنم
در اين شب سرد برهنه
مرا به آنسوي ابديت ببر
سوار بر بالهاي مهتاب خود
مي خواهم آخرين فرياد را سر دهم
مي خواهم در خواب و رويا غرق شوم
من...من پرنده فرشته تاريكي ام...
شاعر تراژدي ها...
من پرنده فرشته ي تاريكي ام...
با پنجه هاي مرگبارت بخراش
بر سينه ام چنگ بزن
قبرستاني براي نيايش هاي پاييزي
پناهگاهي براي عشق شكست خورده
رها از خويشتن تو را صدا مي زنم
روحم براي روح تو خون ريزان است
براي تو جان مي دهم...
براي تو جان مي دهم...
در سرماي...
در سرماي شبي برهنه...
در شبي سرد و برهنه...در شبي سرد و برهنه...
Desire