تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic در ستایش جاودانگی
Just Death Never Tell A Lie

 

گروه بزرگ  void of silence  كه در  شهر رم ايتاليا تشكيل شده  با سبك دوم متال كه در آن فضاهاي فنرال و بلاك و دث ، تلفيق شده با آن كيبورد وحشتناكي (riccardo) كه زير صداي تمام  آهنگ ها وجود داره كه همان پوشش كامل حسي به آهنگها داده شده . در كنار اين، گيتار با ملودي هاي بيمارگونه اي كه تمام حس موجود در سبك Doom metal هست ، وجود دارد. گروه با دادن اولين ميني سي دي در سال 99 كار خود را آغاز و بعد از آن در سال 2001 آلبوم Toward the dusk  و در سال 2002 آلبوم Criteria ov 666  و در سال 2004 با شاهكاري در سبك دوم متال در كاري متفاوت با سالهاي قبل با دادن آلبوم Human Antithesis  كار خود را جاودانه ساخت و در حال حاضر گروه غير فعال بوده (چيزي كه در اكثر گروه هاي دوم متال  اتفاق مي افته) . در اينجا دو لايريك از آلبوم Human Antithesis ترجمه شده كه در اشعار حس بيمارگونه شيطاني در شعر حس شده .

 

 

 

Dark static moment(15:36)

 

I feel like I've Been Going
nowhere in my life for years
All these empty promises
empty threats.
it was such a dark static moment when we met.
nothing felt right, maybe thats why
I went so far, too far,
beyond sorrow, pain or lust.
the empty silences in our forced conversation
trying to be what I cannot be
I never felt so alone in my entire life
so alone and desperate to be somewhere else
what in this world can change me?
what in this world can rouse me
form my sleep
my eyes may be open but I see nothing
my mouth may be open but it is not words I am forming
not in any language
you can undestand
I hear what you are saying
but it makes no sense to me, it never did
how did I come to this?
When did I start, dead to the world
the word is black and white in my soundless dreams
there is nothing I can do so carve me up one last time
and leave me for the dogs
I have no pity for these grey lines
no remorse and no pity
that carve me up and sell my soul
what is worth? is it worth your love or your compassion?
I think you know the answer
every time I dream
I seem to leave it all standing at some deserted train station
waiting, watching
with and old timetable in my hand
willing another cold morning
in another city
or another sunset surrounded by strangers waiting, watching
I need somewhere to rest my head.

 

من مايلم براي رفتي كه هستي بخش هست

همه جا  در زندگيم براي سالها

همه اينها خالي قول مي دهند

تهديد هاي خالي

آنچنان كه لحظه اي تاريك كه ملاقات مي كرديم

نه براستي ، شايد آنرا احساس كرد

من تا حالا خيلي دور رفتم

آنسوي اندوه ، درد يا شهوت

سكوت پوچ ما را به گفتگو اجباريمان مي كند

با سعي كردن، بدون آنچه كه من

من هرگز در زندگي كاملم تنهايي احساس نمي كنم

بنابراين تنهايي و نا اميدي در جايي ديگري بودن

چه چيزي در اين جهان مي تواند مرا تغيير دهد؟

چه چيزي در اين جهان مي تواند مرا بيدار كند؟

از خواب

چشمهايم ممكن است باز باشد اما من نميبينم

دهانم ممكن است باز باشد اما اين كلماتي نيست كه آنها را ايجاد مي كنم

نه در هر زباني

مي تواني اين را درك كني؟

من مي شنوم آنچه شما داريد مي گوييد

اما آن چيزي كه درست مي كنيد هيچ حسي به من دست نخواهد داد

من چطور آمدم؟

من مرده جهان را كي شروع كردم

كلمه سياه و سفيد در روياهاي صدايم هستند

اينجا هيچ چيز نيست من مي توانم انجام بدم بنابراين مرا به بالاتر از زمان گذشته ببر

و تركم كنيد در ميان سگها

من ترحم براي اين خط خاكستري ها ندارم

هيچ پشيماني و هيچ ترحمي

كه مرا بوجود بياوري و روحم را بفروشي

ارزش چه چيزي هست؟

آن ارزش عشقتان يا مهرباني تان هست؟

من فكر مي كنم كه شما پاسخ را مي دانيد

هميشه در رويا مي بينم

من آنها را براي هميشه در ايستگاه راه آهني خلوت ترك بكم(فضايي ايجاد شده در ميان ريل ها)

صبر كن، نگاه كن

با او و صورت هاي قديمي در دستهايم

خواستن صبح سردي ديگر

در شهري ديگر

يا غروب آفتابي ديگر براي احاطه غريبه ها صبر كن، نگاه كن

من احتياج به جايي براي استراحت دارم.

 

 

 

 

 

To a Sickly Child(11:55)

 

You are a sickly child
Without the strength
To meet the weight of this world
Where did we go wrong?
how did we go wrong?
What shall the solution be?it is not for me to say how
the sick shall meet
their end yet they shalland they shall...and they shall let me take
the air from your lungs
that vapid poisonlet me be the finger on the trigger
sick, sick childwhose ills no mothers love could ease
let me be your sanctuary I am your refuge,
look into my eyes,my child and realise
you are looking dowm the barrel of a gun

 

شما يك بچه مريض هستيد

بدون مقاومت

سنگيني هاي اين دنيا را حس مي كنيد

ما كجا نادرست رفتيم؟

ما چطور نادرست رفتيم؟

چه راه حلي براي من خواهد بود؟ آن براي من نيست كه بگويم

بيمار ملاقاتي خواهد داشت

آخرين آنها شالند آنها خواهند بود

به آنها اجازه بدهيد خواهند رفت

هوا از نفس هايتان

آن سم را به من بدهيد كه من آماده مرگ هستم

بيمار ، بچه بيماري كه هيچ اهميتي براي عشق نخواهد داشت

اجازه بدهيد در پناه مقدستان باشم

به چشم هايم نگاه كنيد ، من همان مريض هستم دركم كنيد

شما مثل منبعي از سلاح به ما نگاه مي كنيد.

 

... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 18:2  توسط Sinistral  | 

 

 

خدا ناشناس

 

 

خبر داري اي شيخ دانا كه من

 

خدا ناشناسم ، خدا ناشناس

 

 

نه سربسته گويم در اين ره سخن

 

نه از چوب تكفير دارم هراس

 

 

زدم چون قدم از عدم در وجود

 

خدايت برم اعتباري نداشت

 

 

خدا تو ننگين و آلوده بود

 

پرستيدنش افتخاري نداشت

 

 

خدايي بدينسان اسير نياز

 

كه بر طاعت چون تويي بسته چشم

 

 

خدايي كه بهر دو ركعت نماز

 

گه آيد به رحم و گه آيد به خشم

 

 

خدايي كه جز در زبان عرب

 

به ديگر زباني نفهمد كلام

 

 

خدايي كه ناگه شود در غضب

 

بسوزد به كين خرمن خاص و عام

 

 

خدايي چنان خودسر و بلهوس

 

كه قهرش كند بي گناهان تباه

 

 

به پاداش خشنودي يك مگس

 

ز دوزخ رهاند تني پر گناه

 

 

خدايي كه با شهپر جبرئيل

 

كند شهر آباد را زير و رو

 

 

خدايي كه در كام درياي نيل

 

برد لشكر بيكراني فرو

 

 

خدايي كه بي مزد و مدح و ثنا

 

نگردد به كار كسي چاره ساز

 

 

خدا نيست بيچاره ، ورنه چرا

 

به مدح و ثناي تو دارد نياز!

 

 

خداي تو گه رام و گه سركش است

 

چو ديوي كه اش بايد افسون كنند

 

 

دل او به دل بازي خوش است

 

و گرنه شفاعتگران چون كنند؟

 

 

خداي تو با وصف غلمان و هور

 

دل بندگان را بدست آورد

 

 

بمكر و فريب و به تهديد و زور

 

به زير نگين هر چه هست آورد

 

 

خداي تو مانند خان مغول

 

بتهديد چون كشد تيغ حكم

 

 

ز تهديد آن كارفرماي كل

 

بمانند كر و بيان صم و بكم

 

 

چو درياي قهرش بر آيد بموج

 

نداند گنه كاره از بيگناه

 

 

به دوزخ فرو كند فوج فوج

 

مسلمان و كافر ، سپيد و سياه

 

 

خداي تو اندر حصار ريا

 

نهان گشته كز كس نبيند گزند

 

 

كسي دم زند گربه چون و چرا

 

به تكفير گردد چماقش بلند

 

 

خداي تو با خيل كروبيان

 

بعرش اندرون بزمكي ساخته

 

 

چو شاهي كه از كار خلق جهان

 

به كار حرمخانه پرداخته

 

 

نهان گشته در خلوتي تو بتو

 

به در گاه او جز ترا راه نيست

 

 

تويي محرم او كه از كار او

 

كسي در جهان جز تو آگاه نيست

 

 

تو زاهد بدينسان خدايي بناز

 

كه مخلوق طبع كج انديش توست

 

 

اسير نياز است و پايبند آز

 

خدايي چنين لايق ريش توست

 

 

نه پنهان نه سر بسته گويم سخن

 

خدا نيست اين جانور ، اژدهاست

 

 

مرنج از من اي شيخ دانا كه من

 

خدا ناشناسم اگر اين خداست

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 3:0  توسط Sinistral  |